خیام: رباعی شماره 27
چون لاله به نوروز قدح گیر به دست
با لالهرخی اگر تو را فرصت هست
مِی نوش به خرمی که این چرخ کهن
ناگاه تو را چو خاک گرداند پست
- ۰ نظر
- ۱۵ بهمن ۰۴ ، ۱۵:۰۳
چون لاله به نوروز قدح گیر به دست
با لالهرخی اگر تو را فرصت هست
مِی نوش به خرمی که این چرخ کهن
ناگاه تو را چو خاک گرداند پست
چون چرخ به کامِ یک خردمند نگشت
خواهی تو فلک هَفت شُمُر، خواهی هَشت
چون باید مُرد و آرزوها همه هِشت
چه مور خورَد به گور و چه گرگ به دشت!
چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت
«دریاب که عمر رفته را نتوان یافت»
چون ابر به نوروز رخِ لاله بِشُسْت
برخیز و به جامِ باده کن عزمِ دُرُسْت
کاین سبزه که امروز تماشاگهِ توست
فردا همه از خاک تو برخواهد رُسْت
ترکیب طبایع چو به کام تو دمیست
رو شاد بِزی اگر چه بر تو ستمیست
با اهل خرد باش که اصل تن تو
گَردی و نسیمی و غباری و دمیست
ترکیبِ پیالهای که در هم پیوست
بشکستنِ آن روا نمیدارد مست
چندین سر و پایِ نازنین از سرِ دست
از مِهر که پیوست و به کین که شکست؟
تا چند زنم به روی دریاها خشت
بیزار شدم ز بتپرستان کنشت
خیام! که گفت «دوزخی خواهد بود؟»
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟
پیش از من و تو لیل و نهاری بودهست
گردنده فلک نیز به کاری بوده است
هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشم نگاری بودهست
بر چهرۀ گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دلافروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامدهست و روزی که گذشت
این کهنه رباط را که عالم نام است
وآرامگه ابلقِ صبح و شام است
بزمیست که واماندۀ صد جمشید است
قصریست که تکیهگاه صد بهرام است
این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست
از دیدهٔ شاهی و دل دستوریست
هر کاسهٔ می که بر کف مخموریست
از عارض مستی و لب مستوریست
این کوزه چو من عاشقِ زاری بودهست
در بندِ سرِ زلفِ نگاری بودهست
این دسته که بر گردنِ او میبینی
دستیست که بر گردنِ یاری بودهست
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
...
این بحرِ وجود آمده بیرون ز نَهُفْت
کس نیست که این گوهرِ تحقیق بِسُفْت
هر کس سخنی از سرِ سودا گفتند
زآن روی که هست، کس نمیداند گفت