خیام: رباعی شماره 37
ساقی گل و سبزه بس طربناک شدهست
دریاب که هفتهٔ دگر خاک شدهست
می نوش و گلی بچین که تا درنگری
گل خاک شدهست و سبزه خاشاک شدهست
- ۰ نظر
- ۲۰ بهمن ۰۴ ، ۱۷:۲۵
ساقی گل و سبزه بس طربناک شدهست
دریاب که هفتهٔ دگر خاک شدهست
می نوش و گلی بچین که تا درنگری
گل خاک شدهست و سبزه خاشاک شدهست
قیمت طلا 19 بهمن 1404 (17:25): طلای 18 عیار، 18,928,000 تومن
طلای رایگان: https://novindm.ir/free-gold/
قیمت دلار 19 بهمن 1404 (17:25): 158,245 تومن
دریاب که از روح جدا خواهی رفت
در پردهٔ اسرار، فنا خواهی رفت
مِی نوش، ندانی از کجا آمدهای
خوش باش، ندانی به کجا خواهی رفت
قیمت طلا 19 بهمن 1404 (105:15): طلای 18 عیار، 18,857,000 تومن
طلای رایگان: https://novindm.ir/free-gold/
قیمت دلار 19 بهمن 1404 (15:15): 157,745 تومن
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
یک ساغر مِی دهد مرا بر لب کِشت
هر چند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من است اگر برم نامِ بهشت
در دایرهای که آمد و رفتن ماست
او را نه بدایت، نه نهایت پیداست
کس مینزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست!
در خواب بُدَم، مرا خردمندی گفت
کز خواب کسی را گُلِ شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اَجَل باشد جفت؟
مِی خور که به زیر خاک میباید خُفْت
در پردۀ اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه، جانِ هیچ کس آگه نیست
جز در دلِ خاک هیچ منزلگه نیست
مِی خور که چنین فسانهها کوته نیست
دارنده چو ترکیب طبایع آراست
از بهر چه افکندش اندر کم و کاست؟
گر نیک آمد، شکستن از بهر چه بود؟
ور نیک نیامد این صُوَر، عیب که راست؟
قیمت طلا 19 بهمن 1404 (10:15): طلای 18 عیار، 18,269,000 تومن
طلای رایگان: https://novindm.ir/free-gold/
قیمت دلار 19 بهمن 1404 (10:15): 156,470 تومن
قیمت طلا 18 بهمن 1404 (18:05): طلای 18 عیار، 18,351,000 تومن
طلای رایگان: https://novindm.ir/free-gold/
قیمت دلار 18 بهمن 1404 (18:05): 158,130 تومن
قیمت طلا 18 بهمن 1404 (15:20): طلای 18 عیار، 18,559,000 تومن
طلای رایگان: https://novindm.ir/free-gold/
قیمت دلار 18 بهمن 1404 (15:20): 162,240 تومن
خاکی که به زیر پای هر نادانیست
کفّ صنمیّ و چهرهٔ جانانیست
هر خشت که بر کنگرهٔ ایوانیست
انگشت وزیر یا سر سلطانیست
چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست
چون هست به هر چه هست نقصان و شکست
انگار که هر چه هست در عالم نیست
پندار که هر چه نیست در عالم هست
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شَک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جامِ مِی از کف دست
در بیخبری، مَرد، چه هشیار و چه مست