آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
...
- ۰ نظر
- ۱۳ بهمن ۰۴ ، ۱۱:۳۴
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
...
این بحرِ وجود آمده بیرون ز نَهُفْت
کس نیست که این گوهرِ تحقیق بِسُفْت
هر کس سخنی از سرِ سودا گفتند
زآن روی که هست، کس نمیداند گفت
ای دل! چو زمانه میکند غمناکت
ناگه برود ز تن روانِ پاکت
بر سبزه نشین و خوش بِزی روزی چند
زآن پیش که سبزه بَردَمد از خاکت
ای چرخ فلک! خرابی از کینهٔ توست
بیدادگری شیوهٔ دیرینهٔ توست
ای خاک! اگر سینهٔ تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینهٔ توست
ای آمده از عالم روحانی تفت
حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
مِی نوش، ندانی ز کجا آمدهای
خوش باش، ندانی به کجا خواهی رفت
امروز تو را دسترس فردا نیست
واندیشهٔ فردات به جز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
اکنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز جام مِی چرا بیکار است؟
مِی خور که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز چنین دشوار است
ابر آمد و باز بر سرِ سبزه گریست
بی بادهٔ گلرنگ نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست!
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبَه آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟
ماییم و می و مُطرب و این کنجِ خراب
جان و دل و جام و جامه پُر دُردِ شراب
فارغ ز امیدِ رحمت و بیمِ عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانهٔ خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
گر مِی نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکَن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که مِی مینخوری
صد لقمه خوری که مِی غلام است آن را
قرآن که مهین کلام خوانند آن را
گهگاه نه بر دوام خوانند آن را
بر گِردِ پیاله، آیتی هست مقیم
کاندر همه جا مدام خوانند آن را
چون عهده نمیشود کسی فردا را
حالی خوش دار این دلِ پر سودا را
مِی نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
برخیز بُتا، بیا ز بهر دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم
زآن پیش که کوزهها کنند از گِل ما